۰
شنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۴ ساعت ۰۸:۳۰

بغض اقتصادی مردم در سالِ نو؛ آه از نداری و نداری...

در اتوبوس سفید رنگ اما خاک گرفته، چشم می گردانم در کنار خانمی حدود ۶۰ ساله می نشینم. لبخند به لب دارد، سر صحبت که باز می شود، می گوید مادر شهید است. او هم مانند دیگران از وضعیت اقتصادی گلایه دارد و دل‌نگران آینده دختران و نوه‌هایش است. از دولت و مجلس می خواهد فکری به حال شرایط اقتصادی کنند و به وعده هایشان عمل کنند. 
بغض اقتصادی مردم در سالِ نو؛ آه از نداری و نداری...

به گزارش مردم سالاری آنلاین،  تاکسی زرد رنگ، مقابل گیت‌های پاستور توقف می کند، از پلاک خودرو هم مشخص است که راننده ماشین جانباز است، سوار می شوم که با اشاره تجمع معلولان می گوید: «چه اتفاقی افتاده؟» می گویم تجمع است. می گوید: «ای بابا... همه اش از نداری است.» سری که به افسوس تکان می دهد، حکایت های زیادی را در خود پنهان دارد.

تاکسی زرد رنگ از خیابان  پاستور عبور می کند، خیابانی قدیمی که ماجراهای زیادی را به خود دیده است و البته محله ای «مسئول نشین». ماشین وارد خیابان جمهوری می شود، خیابانی که همسایه پاستور است و اما هیاهوهای آن رنگ و بوی دیگری دارد. خیابان جمهوری حال و هوای سال جدید را گرفته، شلوغی مغازه های پوشاک و هیاهوهای دست فروشان هم توجه زیادی را به خود جلب می کند. همین هیاهوها سر درد دل راننده تاکسی را باز می کند و از گرانی و شرایط سخت زندگی گلایه می کند. 

دولتِ من، مجلسِ من؛ برای ملت کاری نکرده است

به او می گویم که خبرنگار هستم، خود را معرفی کرده و کارت خبرنگاری ام را مشاهده می کند، در همین هنگام مکانی را در خیابان جمهوری نشانم می دهد که حالا تبدیل به یک شرکت و یک مغازه کوچک شده است. با غصه می گوید؛ «اینجا را ببین، برای من بود.» بغض می کند و انگار به روزگاری می اندیشد که روزی صاحب این ملک بود. از او که اسمش «عباس» است می پرسم؛ از دولت و مجلس چه انتظاری داری؟ می گوید: «من حدود ۱۲ سال است که مسافر کشی می کنم؛ همه ما انتظار داریم و ملت دارند عذاب می کشند. برای آقایان فرقی نمی کند گوشت کیلویی یک هزار تومان باشد یا یک میلیون اما امثال ما که داریم رنج می کشیم، فرق می کند. دولت باید تورم را درست کند.»

وی می گوید: « من اصلا از مجلس و دولت راضی نیستم، دولتِ من، مجلسِ من؛ برای ملت کاری نکرده است، همه‌شان وضع‌شان خوب است. از همین ماشین هایی که وارد می کنند، میلیاردها پول گیرشان می آید. قانون برای همه باید باشد نه فقط برای ما ضعیف ها.»

عباس آقا به خط ویژه اشاره می کند و می گوید که؛ «در وضعیت اضطراری فقط پلیس، آمبولانس یا آتش نشانی می تواند از این خط عبور کند، اما دیروز ماشین یک ارگانی اینجا را مسدود کرده بود اما من باید سه ساعت در ترافیک بمانم.»

از او می پرسم آیا رفع فیلترینگ دو پلتفرم و توقف قانون عفاف و حجاب توانسته است امیدی را در دل تان ایجاد کند؟؛ پوزخندی زده و پاسخ می دهد: «چی بگویم... این‌ها بهانه است و من دیگر امیدی ندارم.» و حرف ها ناتمام می شود وقتی به مقصد می رسم.

مردم کیلویی چند؟

تمام خیابان‌ بزرگ دلاوران پر شده بود از مغازه داران یا تولیدی هایی که تلاش داشتند تا اجناس چوب و مبل خود را به بهانه سال جدید بفروشند اما دریغ از یک مشتری. در راستای خیابان و بازار مبل فروشان حرکت می کنم، فروشنده ای که با اخم های درهم مشغول تلفن حرف زدن درباره پاس کردن چک سنگین خود است، ذهنم را به خود مشغول می کند. کمی این پا و آن پا کردم و از او خواستم گپی با هم بزنیم؛ اخم‌ هایش در هم گره خورد؛ حوصله نداشت یا به جماعت رسانه‌ ای بی اعتماد بود نمی‌ دانم اما با اکراه قبول کرد.

از او درباره انتظاراتش از دولت و مجلس پرسیدم؛ انگار که دل پر از کینه‌ اش سر باز کرده باشد همراه با نگرانی از اینکه مبادا دردسری برایش درست شود می گوید: «آنان برای ما اهمیتی قائل نیستند. انگار ما در یک دنیای دیگر زندگی می کنیم و مسئولان هم در دنیای دیگر. شرایط بازار و قیمت آنقدر بد است که یک مشتری نداریم. چند ماهی می شود که دیگر مشتری به سراغ این مغازه ها نیامده یا اگر آمده باشد، با دیدن قیمت ها می روند.» 

او ادامه می دهد: «من که دیگر نه به مجلس اعتماد دارم و نه به دولت، نمایندگان فقط مشغول کارهای شخصی خودشان و انتقام گیری ها شدند. مردم کیلویی چند؟ چک سنگین دارم و اگر نتوانم پاس کنم معلوم نیست وضعیتم به چه صورت خواهد شد، مسئولان که برای من دل نمی سوزاند.»

بحث به رفع فیلترینگ دو پلتفرم و توقف قانون عفاف و حجاب می رسد، می گوید که آنقدر مسائل پیچیده تر وجود دارد که این اقدامات کوچک دلمان را خوش نمی کند. مکالمه که به پایان می رسد، اتوبوسی که به سمت تهرانپارس حرکت می کند، از راه می رسد، اتوبوس هایی که آنقدر فرسوده شده اند و گرد کثیفی بر آن نشسته است، که اگر کرایه های گران وحشتناک اسنپ و تپسی مجال می داد، رغبت نگاه کردن به آنها را نداشتیم. اتوبوس هایی که گاه صندلی یا لق می زند یا گاه از پایه شکسته و به حال خود رها شدند. 

توروخدا... ما را هم ببینید...کم آورده ایم!

در اتوبوس سفید رنگ اما خاک گرفته، چشم می گردانم در کنار خانمی حدود ۶۰ ساله می نشینم. لبخند به لب دارد، سر صحبت که باز می شود، می گوید مادر شهید است. او هم مانند دیگران از وضعیت اقتصادی گلایه دارد و دل‌نگران آینده دختران و نوه‌هایش است. از دولت و مجلس می خواهد فکری به حال شرایط اقتصادی کنند و به وعده هایشان عمل کنند. 

نگاهم به خانمی می افتد که با دقت به مکالمه ما چشم دوخته است. متوجه ام که می شود، نام رسانه را می پرسد. کارت خبرنگاری را به او نشان داده و خود را معرفی می کنم، درخواست می کند تا با او هم گفت و گو کنم. بغضی که انگار مدت زیادی در گلوی «سمانه» جاخوش کرده و با خود حمل کرده می شکند و اشک از چشمانش جاری می شود. از خودش می گوید که سرپرست خانوار شده و با دو فرزندش زندگی می کند. او که بعد از طلاق، از خانواده اش طرد شده است، حال باید هم کار کند تا هم مخارج زندگی را تامین کند و هم مراقب فرزندانش باشد. فرزندانی که یکی از آنان با بیماری تلخی دست و پنجه نرم می کند؛ «سرطان» و قیمت داروهای سرسام آورش. 

سمانه بعد از آنکه کمی از گریه هایش کاسته شده، می گوید: «دخترم سرطان معده بدخیم دارد. شوهرم معتاد بود و برای همین طلاق گرفته ام. دادگاه هم حضانت دخترها را به من داد اما هیچ کسی از خانواده ام به من کمک نمی کند. آنقدر کرایه ها و قیمت داروها سنگین است که دارم زیر این بار له می شوم. دیگر آهی در بساط ندارم به گاهی می خواهم خودکشی کنم اما بعد من دخترانم چه کنند.»

او می گوید: «من هیچ انتظاری از دولت و مجلس ندارم جز آنکه به فکر اقتصاد باشد. قیمت ها را پایین بیاورند. توروخدا به مسئولان بگویید ما را هم ببینند، دیگر کم آورده ایم. چندماه است که نتوانسته ام برای دخترانم گوشت و برنج بخریم. خسته شده ایم دیگر.»

ریشه فساد را نابود کنند، مشکلات حل می شود

اتوبوس به مقصد نهایی که می رسد، بساط دست فروشان و شلوغی در میدان سجادیه رخ نمایی می کند. اما انگار بر دل مردم هم چون سیاهی آسمان شب، رنگ غم پاشیده اند. به صورت هایشان که نگاه کنید دیگر نه کسی می خندد و نه رنگ شادی ناشی از آمدن بهار در چشمانشان نمایان است. موج جمعیت به این طرف و آن طرف می‌ رود و حسابی سرها در گریبان فرو رفته است؛ در بین مردمی که گاهی تند و گاهی آرام قدم بر می‌ دارند. «برو بابا تو هم دلت خوشه»، «حرفی ندارم» «نه» و ... این ها تنها چند نمونه از جمله‌ هایی است که وقتی پا پیش می گذاشتم تا با چند نفر صحبت کنم به زبان می‌آوردند. 

خانمی که در کنار دست فروشان، مشغول درست کردن فلافل بوده و برای جذب مشتری کمی هم به عنوان تست به مردم در حال رفت و آمد تعارف می کند، توجه ام را جلب می کند. وقتی به او از شغلم می گوید، با لبخند می گوید: «چه شغل هیجان انگیزی.» اسمش «سحر» است و با همسرش در خانه غذا درست کرده و می فروشد. 

سحر درباره انتظاراتش از دولت و مجلس می گوید: «فکری به حال وضعیت اقتصادی کنند. کاش ریشه فساد را از بین ببرند و بپذیرند که این معضل بلای جان کشور شده است. به نظرم با حل کردن فسادی که توسط مسئولان انجام شده کمی از مشکلات حل می شود.»

او ادامه می دهد: «گاهی خبرهایی که از مجلس در فضای مجازی بلد می شود را نگاه می کنم، همه به دنبال منافع خودشان هستند و اهمیتی به مردم نمی دهند. به قول معروف فقط می خواهند خودشان در قدرت باشند.» 

سحر که از فضای اینستاگرام برای تبلیغ کسب و کارش استفاده می کند، درباره رفع فیلترنگ دو پلتفرم گوگل پلی و واتس آپ اینطور روایت می کند: «توقع داشتم کل فیلترینگ را بردارند اما انگار فقط وعده می دهند که رأی جمع کنند و بعد می ببینند که نمی توانند. دیگری امیدی به دولت و مجلس نیست.» کمی افرادی را که مشغول خرید بودند، برانداز می کنم، چشمم به زن و شوهر جوان و حدودا 30 ساله افتاد که با در حال خرید از کردن از دست فروشی بودند، به سمتشان می روم و کارت خبرنگاری ام را نشان می دهم که کمی یکه خوردند. وقتی با این سوال مواجه می شوند که چه انتظاری از دولت و مجلس داردند؛ مرد که «علی» نام دارد شمرده و آرام پاسخ می دهد: «دولت و مجلس به شکل همسو منافع ایران در نظر گرفته و از سیاسی بازی و جناح بندی فاصله بگیرند. به شرایط معیشتی مردم بیشتر توجه کنند. تحریم ها را از میان بردارند و با کشورهای مختلف ارتباط سازنده برقرار کنند تا سرمایه گذاری در کشور بهتر شود.»

علی توقف قانون عفاف و حجاب را اقدام درستی می داند و این توصیه را دارد که زودتر فیلریتگ همه پلتفرم ها را بردارند. او به مجلس هم توصیه می کند: «مجلس از تصویب لوایحی که آزادی های اجتماعی را محدود می‌کند، صرف نظر کند» همسرش «ساناز» نیز تاکید می کند که دولت فکری به حال وضعیت معیشتی کند. 

در مسیر رفتن به خانه هستم و به حرف هایی که شنیده ام می اندیشم... کاش این روزهای سخت را پایانی باشد.

کد مطلب: 234770
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما *